Adidal
Adidal
All Day IDream About Love

هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد
هاملت دستخوش هیجان روحی فراوانی گشته بود... حال به که روی آورد و به چه کسی پناه برد...ناگهان به یاد اوفیلیا افتاد..اوفیلیا تنها امید او است اما پولونیوس ان پیر بداندیش را چه باید کرد؟
هاملت پس از گفتگو با روح پدر چند بار به دیدار اوفیلیا شتافت اما دختر زیبا به حرفهای برادر و پدرش گوش فرا داده از نزدیک شدن به او خودداری می ورزد..روزی اوفیلیا صادقانه آنچه را در دل دارد با پولونیوس در میان می نهد نامه های پر سوز و گداز هاملت را به او نشان می دهد پولونویس با مشاهده آنها و سخنان دخترش به اندیشه فرو می رود...او که اینک به عشق واقعی و بی ریای هاملت واقف گشته است به دختر می گوید:
- اوفیلیای عزیز اینک اعتقاد یافته ام که او عاشقی صادق است... او حق دارد..این درست همان جذبه عشق است که شدت ان راه به نابودی می سپرد و مانند هر سودای دیگر عاشق را به اعمال خطرناک می کشاند....من پشیمانم بیا با من بیا تا نزد فرمانروا برویم ...پشیمانم که او را با هشیاری و خردمندی بیشتری ننگریستم....
پولونیوس بی درنگ با نامه ها نزد فرمانروا و همسرش شتافت تا آنان را از این عشق جانگذار آگاه سازد...
مادر هاملت به دیدن نامه های پر سوز و گداز فرزندش بسختی اندیشیده گفت:
- ما در این باره تحقیق خواهیم کرد

اما هاملت اینک وظیفه بزرگتر و برتر از عشق بر عهده دارد و ان گرفتن انتقام خون پدر است...او چگونه می تواند بر گناه عمویش آگاه گردد و او را وادار به اعتراف نماید نخست باید به حقیقت این ماجرا آگاه گردد وانگاه تصمیم به انقام گیرد پس نمایش جالبی با تربیت هنرمندان مشهور دانمارک در قصر فرمانروا ترتیب می دهد
این ابتکار بر اساس عقیده ای است که او از هنر دارد او می گوید هنر قادر است انسان را دگرگون سازد و انسان را وادار کند آنچه را نباید بگوید به زبان آرد... و انچه در دل دارد بیرون ریزد من به این بازیگران خواهم گفت که در برابر عموی من نقشی شبیه قتل پدرم را بازی کنند... و من در حین نمایش مراقب حال او خواهم بود ...اگر یکه خورد و دگرگون گشت بر گناه او واقف خواهم شد...این نمایش دامی خواهد بود که با آن همه چیز آشکار خواهد شد!
به زودی نمایشی بزرگ در پیشگاه فرمانروا کلادیوس همسرش , پولونیوس و دیگر بزرگان دانمارک برپا می شود.....
هاملت خود ترتیب دهنده آن نمایش است...داستان نمایش از روی اثری ایتالیایی اقتباش شده و سرگذشت اندوهبار مرگ فرمانروایی است که دستخوش حسد رقیبی نابکار می شود...روزی رقیب او را در باغ با زهری که در گوشش می ریزد به قتل می رساند و به معشوقه اش دست می یابد ...این داستان شباهتی تام با آنچه بر پدر هاملت گذشته است دارد...قبل از نمایش فرمانروا خوشحال و خندان است...نخست گروهی از نوازندگان آهنگی می نوازند و سپس نمایش با ابهت خاص خود آغاز می شود ...هاملت در گوشه ای ایستاده و کلادیوس را زیر نظر دارد...در پایان نمایش است که ناگهان وضع فرمانروا دگرگون می شود....
وقتی گونزاگو نمایشگر نقش رقیب فرمانروا در گوش او زهر می ریزد کلادیوس فریاد می زند:
- بس کنید ...من از اینگونه نمایش ها نفرت دارم

ملازمان او تعادل خود را از کف داده فریاد می زنند:
- موسیقی بنوازید...زود....موسیقی....

اما کلادیوس انچنان اشفته حال است که مجبور به ترک محل نمایش می شود در اینحال دو نوازنده وارد تالار می شوند یکی از آنان گیلنسترن از ملازمان فرمانروا است که پیشکار مخصوص دستگاه است او هاملت را به گوشه ای فرا خوانده و از جانب مادرش از او علت خشم و اندوهش را جویا می شود...می گوید:
- مادرتان در اتاق خود به انتظار شما نشسته علت آشفتگی شما چیست؟ اگر دردهای خود را از دوست خود پنهان دارید به یقین در را به روی رهایی خود بسته اید!

هاملت نگاهی عمیق بر چهره ملازم کلادیوس می افکند ...انگاه به سرعت بجانب یکی از نوازندگان رفته قره نی را از او می گیرد و به دست گیلدنسترن می دهد و می گوید:
- بنوازید!

گیلدنسترن به قدمی به عقب برداشته با حیرت می گوید:
- خداوندگارا ....من نمی توانم!

هاملت می گوید:
- خواهش می کنم....

مرد می گوید:
- باور بفرمایید نمی توانم ...نواختنش را هیچ نمی دانم....

هاملت می گوید:
- کار اسانی است...مثل دروغ گفتن...انگشت های دست خودتان را روی این سوراخها بگذارید و بردارید و با دهان در ان بدمید...در این حال این نی بارساترین نواهای موسیقی سخن خواهد گفت....

گیلدنسترن حیرت زده گفت:
- ولی من نمی توانم کمترین نغمه ای از ان بیرون آورم..... در این کار مهارتی ندارم

آنگاه هاملت اندکی سکوت می کند ....قره نی را در دست گرفته , به گیلدنسترن خیره می شود با جملاتی آرام و متین می گوید:
- پس ببینید چه ناچیزم می شمارید...آیا فکر می کنید می توانید از من نغمه بیرون بکشید...آیا پرده های وجود مرا می شناسید؟ می خواهید به راز باطنی من پی ببرید؟
می خواهید بم ترین و زیر ترین نواهای مرا طنین انداز کنید؟ شما که قادر نیستید از این ساز کوچک نغمه های فراوان و آوا های بس دل انگیز در خود نهفته دارد سخن بکشید چگونه می توانید مرا به حرف آورید؟ راستی گمان می برید که به سخن در آوردن من از یک قره نی آسان تر است؟ مرا هر سازی بپندارید, نمی توانید نغمه ای از آن بیرون بکشید....
هاملت از افشای راز درونی خویش به ملازم فرمانروا و مادرش خودداری می کند...اما آماده است تا به خلوتگاه مادر برود و در آنچا از آنچه در دل دارد سخن بگوید...مادر...اماده پذیرفتن هاملت است...اما لحظه ای قبل پولونیوس آن مرد محیل را پشت پرده پنهان می کند....
پولونیوس سراپا گوش و بدون حرکت می ایستد تا از آنچه در دل آن جوان می گذرد با خبر شود..هاملت با چهره ای خشمگین و دژم وارد اتاق مادر می شود و پای پولونیوس را که از زیر پرده نمایان مانده است می بیند... بی آنکه از وجود او اظهار اطلاع نماید با مادر به گفت و گوی می پردازد ...مادر با حالتی گله مند می گوید:
- هاملت تو پدرت را سخت آرزده ای!

هاملت با شنیدن این سخن فریاد می زند:
- مادر این شمایید که پدرم را سخت آزرده اید!

در همان حال و لحظات بحرانی که با مادرش به گفت و گو مشغول است ناگهان از جای جسته خنجری از زیر پیراهن بیرون می کشد و آن را ورا پرده و در دل پولونیوس فرو می برد.. و بعد با لبخندی زهراگین می گوید:
- هان!...اینجا موش بود!!

اما این موش نیست...جسد پولونیوس نابکار است که بر زمین می افتد و خون از قلبش فوران می زند...مادر به جانب در دویده فریاد می زند:
- کمک کمک....او را کشت...اوه چه کار ناپسندی!

هاملت در حالیکه از دیدگانش اشک فرو می چکد فریاد می زند:
- کار ناپسندی مادر جان؟ به همان زشتی که فرمانروایی را بکشند و به همسری برادرش در آیند...

ماجرای قتل پولونیوس به دست هاملت هنگامه ای بزرگ به پا کرد....اوفیلیا دختر زیبای پولونیوس چون از مرگ پدر آگاه می شود دستخوش اندوهی بزرگ و رنجی بی پایان می گردد...فقدان پدر قلب کوچک او را جریحه دار می سازد و روزها و شبها بسیار به خاطر پدر اشک می ریزد...جسد پولونیوس با شکوه تمام به خاک سپرده می شود...فرمانروا همسرش و جملگی بزرگان کشور در این مراسم سوگواری شرکت دارند...اوفیلیا در حالیکه چون ابر بهاران اشک می ریزد در حضور سوگواران ترانه ای حزن آور به یاد مرگ پدر می خواند...صدای آرام و ملیح او در فضای سرد گورستان اینسان به گوش می رسد:
او مرد و رفت....
و سبزه نو دمیده بر بالای سرش
با سنگی بر پایین پایش,
با کفنی به سپیدی برف کوهساران
آراسته به گلهای خوشبو,
به گور رفت,
بی آنکه عشقی پاک,
باران اشک بر او فرو ریزد....
وقتی سوگواران از سر مزار پولونیوس باز می گردند هاملت با صدایی متین و حزن آلود می گوید:
- از پی اش بروید و مراقبش باشید

اما روح اوفیلیا چون دریای خروشان آرامی نداشت...با مرگ پدر همه چیز برای او تمام شده بود او احساس می کرد که باید از دنیا از زیبایی های آن و حتی از دلداده خود هاملت نیز چشم بپوشد و به دنیای باقی به نزد پدر از دست رفته اش بشتابد...
در یک روز سرد پاییزی وقتی نم نم باران فرو می بارید اوفیلیا دور از نظر مراقبان به بیشه ای دوردست رفت و خود را در برکه ای پر از آب فرو افکند ...چند روز بعد جسد او را در حالیکه میان گلها و بوته های خوشرنگ گرفتار آمده یافتند!
دوستان هاملت او را از ماجرای خودکشی اوفیلیا با خبر ساختند و هاملت دیوانه وار بر سر جسد معشوقه از دست رفته اش شتافت قیافه ملکوتی اوفیلیا در حالیکه صورتش جون کهربا زرد و پلک هایش بسته بود او را دچار هیجانی هراس آور کرد...زانوانش می لرزید قلبش به تلاطم افتاد و عرقی سرد بر پیشانیش نشست..با خود گفت: آیا این اوفیلیا است..آیا او مرده است..نه باور نمی دارم..اما او باید حقایق تلخ زندگی را باور کند...مرگ معشوقه را از کفش ربوده است..
به زودی لابرتیس برادر اوفیلیا نیز در دیار دوردست از مرگ خواهر خویش آگاهی می یابد این همه فاجعه را چه کس بنا نهاده ؟ هاملت! یا عشق و دیوانگی هاملت؟
به سرعت به پایتخت باز می گردد و به انتقام جویی بر می خیزد او باید از هاملت آنکس که پدرش را کشته و خواهر زیبایش را به بستر مرگ افکنده انتقا بستاند...اما گناه از هاملت نیست این عشق است که او را به این حال در آورده و این انتقام خون پدر است که او را چون دیوانگان بر ضد فرمانروا برانگیخته است....
کلادیوس پس از آن نمایش ساختگی به سوظن هاملت نسبت به خود پی برد و تصمیم گرفت هر چه زودتر او را از میان ببرد....
زمانی که لابرتیس از راه رسید در صدد بر آمد که با هاملت به جدالی تن به تن بپردازد ..... این در ظاهر یک مبارزه شرافتمندانه بود که طی آن لابرتیس می توانست انتقام خون پدر را از هاملت باز ستاند...اما در این جدال خیانتی نهفته بود...جدال با شمشیر صورت گرفت.....
کلادیوس دو شمشیر آماده کرد که یکی آلوده به زهر بود...آنرا که آعشته به زهر بود به دست لابرتیس داد تا چون هاملت با ان کوچکترین زخمی بخورد به بستر مرگ افتد....
روزی فرمانروا این دوئل را میان هاملت و لابرتیس در تالار بزرگ قصر بگزار کرد ...فروانروا و همسرش... و نیز جملگی بزرگان برای مشاهده این جدال گرد آمده اند...فرمانروا گویی جشنی بزرگ برپا ساخته...هاملت و لابرتیس هر دو با شمشیر های بلندی که در دست دارند وارد تالار می گردند...اما لابرتیس نابکار در دل بر پیروزی خود امیدوار است...چون هاملت از آلودگی شمشیر او به زهر نا آگاه است.
پیش از آغاز دوئل فرمانروا می گوید اگر هاملت بر خصم پیروز شود بگذارید توپهای ما شلیک کنند....
دو جوان برومند دانمارک جدالی سخت را آغاز می کنند..صدای چکاچاک شمشیر ها سکوت تالار را در هم می شکند و مبارزین مردانه می کوشند ...سرانجام لابرتیس زخمی بر بدن هاملت وارد می سازد...زخمی که از شمشیر زهر آکین است و به زودی هاملت را از پای در خواهد آنداخت....
مادر از دیدن این ستیزه بزرگ اسیر التهابی گران گشته و لرزان از پا می افتد...فرمانروا بی اعتنا در انتظار است که لابرتیس بر هاملت پیروز گردد...
دو مبارز با حرکتی ناگهانی با یکدیگر گلاویز می شوند و در این فاصله شمشیرهایشان جابجا می شود ...آنکه زهر آلود است بدست هاملت می افتد و حالا اگر لابرتیس کوچکترین زخمی بخورد جابجا کشته خواهد شد .... و این حادثه بسرعت به وقوع می پیوندد..لابرتیس ناگهان زخمی عمیق بر می دارد ...خون بشدت از محل زخم فوران می زند و لابرتیس بی اراده فریاد می زند.:
- آه....اینست نتیجه خیانت...حالا من در نقشه ای که برای رقیب خود کشیده بودم اسیر شدم...سزای من است که از خیانتکاری خودم بمیرم!
لابرتیس می کوشید پیکر خود را به روی دو پا استوار نگهدارد اما دیگر تاب و توان از کفش به در رفته بود و ناگهان نقش بر زمین شد و به دنبال او مادر هاملت بیهوش و انگاه قلبش از حرکت ایستاد لابرتیس در حالیکه واپسین لحظات عمر خویش را سپری می کرد با جملاتی مقطع گفت:
- خائن اینجاست.... و تو ای هاملت خواهی مرد..زیرا زخم کوچکی که بر تو وارد کرده ام مسموم است....
- زخم لابرتیس عمیق است ...از این رو زودتر از هاملت از پا می افتد و هاملت که زخم کوچکی برداشته لحظاتی بیشتر زنده می ماند...لابرتیس ادامه می دهد....
- هیچ دارویی در جهان نخواهد توانست تو را بهبود بخشد...بیش از لحظاتی چند زنده نخواهی ماند...ابزار خیانت اینک در دست تو است...شمشیر نوک تیز و زهر آلود...حیله ناپسندی گریبانگیر تو و من شد...من اینک چنان افتاده ام که بر نخیزم. مادرت نیز بر نخواهد خاست...حال می دانی گناهکار اصلی کیست؟ فرمانروا کلادیوس!

هاملت در حالیکه به سوی فرمانروا دوید فریاد زد که نوک شمشیر زهر آلود است..پس ای زهر کار خود را به پایان برسان!
جمعی که در آن تالار سرگردان و حیرت زده به این منظره می نگریستند فریاد زدند:
- خیانت....خیانت.....

هاملت زخمی عمیق بر کلادیوس زد...اینک کار فرمانروای نابکار نیز پایان گرفته بود...او در حالیکه دست بر زخم خود داشت مذبوحانه می کوشید از چنگال مرگ بگریزد ...پس روی به اطرافیان خود کرد و گفت:
- دوستان...از من دفاع کنید...من فقط زخمی شده ام....

هاملت در حالیکه شمشیر ار از محل زخم فرمانروا بیرون می کشید فریاد زد:
- بمیر...ای مرد نابکار...نفرین بر تو باد...پدر و مادرم را کشتی حالا خود نیز به دنبالشان برو.....

لابرتیس در حالیکه آخرین نفس های زندگی خود را فرو می برد می گوید: او به سزای خود رسید هاملت بزرگوار حال بیا از گناه یکدیگر در گذریم...مرگ من و مرگ پدرم هیچ کدام به گردن تو نیست...همچنانکه مرگ تو گریبانگیر من نخواهد بود...
آثار مرگ , اندک اندک بر چهره هاملت نمایان شد...
دست و پایش به لرزه افتاد و زانوانش قدرت خود را از دست داد... و در حالیکه به چپ و راست متامیل می شد نقش بر زمین گردید! و در حالتی بین بیهوشی و هوش گفت:
- لابرتیس من نیز به دنبال تو خواهم آمد...من اینک میمیرم ای کسانیکه از این بازی سرنوشت رنگ چهره خویش را باخته اید و بر خود می لرزید و تو ای هوراشیوی نازنین داستان محنت بار زندگی مرا برای آن کسانی که از پس ما خواهند آمد بازگو کن!

و آنگاه بر زمین فرو افتاد ...هوراشیو بر بالین هاملت دوید..سر او را به دامان خویشتن گرفت و با دیدگان اشکبار گفت:
- این دم, قلب بزرگواری در هم شکست...شب خوش ای هاملت...دوست نازنین...باش تا گروه فرشتگان سرود خوان تو را به آرامش جاوید برسانند..


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,هاملت,هرچی بخوای, توسط Mikhak