به نظرت وبم بازدید کنننده داره؟
پس اگه داره چرا هیچکدومشونو نمیبینم چرا اینقدر کمن؟
یعنی ارزش نوشته های خودم از کپی های مردم بیشتره؟
پس میگی چکار کنم؟
فرق منو وب دیگه تو همینه
من کپی نیستم
پس چرا بازدید کننده نداره
اگه داره چرا نظر نداره که بدونم داره
در آن واپسین لحظه های خاموشی
یا در آن تاریکی های پر از ابهام
بگرد نامی گشتم برای سرودن
میان نام این همه گل
گل میخک پدید آمد
چگونه؟میشود چنین چیزی؟
آری.همانند گل یاس است
همان گل که دور مانده
از آن لطف و مهربانی
گل میخک بهترین است
سحرگاهان که آید بر دلم نامهربانی
یا که شامگاه فرقی ندارد
گل میخک
بیان آن همه احساس
آرامشی شگرف
به من هدیه میکرد
اما
نامهربانی نامهربانیست
حتی اگر بر گل میخک نشیند
طردم نکنید مردم دنیا
عاشق میشه از عاشقی رسوا
دیوونه شدم از غم دوری
لعنت به این پستی دنیا
عاشق که شدم هیچی ندیدم
جز چشمای ناز اون تو رویا
آروم میشم وقتی که میگه
دوستت دارم قد یه دنیا
سلام
سلامی عرضه میدارم به تو
به تو ای غروب غم انگیز پاییز
تویی که بوی دوری
از نسیمت به مشامم میرسد
نداری جز زردی
جز برگ های خسته
جز بارون حسرت
جز ویرانه های عاشقی
فاصله بگیر از من
من عاشق نمیتوانم شد
من توانایی تبدیل نسیمت
به طوفان های سهمگین را ندارم
دور شو پاییز در این هنگام و آن هنگام
بیهوده گویی کافیست
عاشقی کافیست
دور شو پاییز
دوست دارم در آغوش گیرمت یار
آنگه که دوری رنگ برده ز رخسار
آنگه که دوری برده ز تن تاب و توان را
در آن هنگام در آغوش گیرمت یار
شعر مال خودمه ینی خودم گفتم دوست دارم نقد بشه
کمکم کنید میخوام از این ب بعد همه ی شعرامو داخل وب بنویسم
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن...
هر وقت ازشون بپرسی چطوری؟میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره روی زمین دنبال غذا میگرده،راهشونو کج میکنن و از طرف دیگه میرن که اون نپره...
همینایی که تو سرما اگه یخ هم بزنن ولی دستتونو ول نمیکنن و دست خودشونو بذار توی جیبشون...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر به آرامش میرسن تا سکس...
اونایی که موقع حرفیدن پشت تلفن یهو ساکت میشن...
همینایی که میخندن...
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن...
همونایی که حاضرن برات هر کاری کنن...
اینا یه فرشتن...
تورو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه:
اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین...
بخدا داغون میشن...
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد
كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
كه در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم كه دراين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين كارها ست
ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين درد مرا سخت مي آزارد /.
فريدون مشيري
یکی از روزهای تابستون بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ ادبی درست کنم اوایل خوب بود چون آمار بازدیدم زیاد بود،ولی بعدازمدتی آمار وب شدید کم شد به ذهنم زد که مطلب جدید بذارم و یه پست با این مضمون گذاشتم"از این به بعد میخوام مطالب غمگین داخل وب بذارم"
ادامه مطلب...
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
ادامه مطلب...
نقیضه ای بر شعر سهراب سپهری
اثر: نسیم عرب امیری
موشكي خواهم ساخت!
خواهم انداخت هوا!
دور خواهم شد از اين خاك فقير
كه در آن هيچ كسي نيست كه بي زور كتك
صبح بيدار شود!
موشك از سوخت تهي!
ودلم مي خواهد بروم بالاتر
ودلم مي خواهد چه قدر حرف جديد!
ودلم مي خواهد
همچنان خواهم راند
نه به پيران دل خواهم بست
نه جوان ها كه سر از تخم به درمي آرند!
كه به بي غيرتي هم معتادند!
وهمه حرفه شان
شيره ماليدن بر سرو هيكل يك دختر احساساتي ست!
دور از اينجا شهريست!
كه در آن چهره زن حق تجلي دارد!
چشم ها تشنه چرخيدن نيست !
وبرادر،خواهر در عمل هست نه بر روي زبان!
عقل هر كودك قنداقي شان قد عقل من و توست!
مردم از عادت ول كن به درك
قفل بر فكر و زبان ها نزدند!
تيتر جنجالي فردا صبح است!
بر تن آزادي بختكي افتاده است!
دور از اينجا شهريست!
كه در آن آب به اندازه چشمان سحر خيزان هست!
شاعران پول به اندازه فردا دارند!
وصداي زنشان مثل شب كوتاه است!
دور از اينجا شهريست
موشكي بايد ساخت!
کـنون رزم ویروس و رستم شنو * * * * * * * * * * * * دگـرها شنیدسـتی این هـم شنو
که اسفـندیارش یکی دیسک است * * * * * * * * * * * * بگـفـتـا به رستم که ای نـیکـزاد
در این دیسک باشد یکی فایل ناب * * * * * * * * * * * * که بگـرفـتم از سایت افـراسیاب
برم خـُرمی کن بدین دیسک هان * * * * * * * * * * * * که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش * * * * * * * * * * * * شـتـابـان بـه دیـدار رایـانـه اش
دگـر صـبر و آرام و طاقـت نداشت * * * * * * * * * * * * و آن دیسک را در درایوش گذاشت
نکـرد هـیچ صبر و نـداد هـیچ لفـت * * * * * * * * * * * * یکی هم کپی از همان دیسک گرفت
در آن دیسک دیدش یکی فایل بود * * * * * * * * * * * * بـزد ایـنـتـر آن را و اجـــرا نـمـود
به ناگـه چـنان سیستمش هـنگ کـرد * * * * * * * * * * * * که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهـمـتـن کلافـه شـد و داد زد * * * * * * * * * * * * زبخـت بـد خـویش فـریاد زد
چو تهـمینه فـریاد رستم شنود * * * * * * * * * * * * بـیـامـد که لـیسانس رایانه بود
بدو گفـت رستم همه مشکلـش * * * * * * * * * * * * وزان دیسک و برنامه قابلـش
چـو رستم بـدو داد قـیـچـی و ریش * * * * * * * * * * * * یکی دیسک Bootable آورد پیش
به ناگه یکی رمز ویروس یافت * * * * * * * * * * * * پـی حـفـظ امضای ایشان شـتافـت
به خاک اندر افکند ویروس را * * * * * * * * * * * * تهـمـتـن بـه رایانه زد بـوس را
چنین گفت تهمینه به شوهرش * * * * * * * * * * * * که این بار بگـذشت از پل خرش
دگر بار برنامه زین سان مکـن * * * * * * * * * * * * ز رایـانـه اصلا صحـبـت مکــن
قـسم خورد رستم هـمی با شتاب * * * * * * * * * * * * نگـیـرد دگـر دیسک ز افـراسیاب
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي
ادامه مطلب...
هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد
ادامه مطلب...
نوشته:ویلیام شکسپیر
آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود
ادامه مطلب...
وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
- نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
- لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:
ادامه مطلب...
نوشته : ای. ام . فوستر
تخلیص: ا. انتظاری
دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:
ادامه مطلب...