Adidal
All Day IDream About Love

به نظرت وبم بازدید کنننده داره؟

پس اگه داره چرا هیچکدومشونو نمیبینم چرا اینقدر کمن؟

یعنی ارزش نوشته های خودم از کپی های مردم بیشتره؟

پس میگی چکار کنم؟

فرق منو وب دیگه تو همینه

من کپی نیستم

پس چرا بازدید کننده نداره

اگه داره چرا نظر نداره که بدونم داره

ارسال در تاريخ شنبه 28 مرداد 1391برچسب:داستان,ادبیه,دیگه,همه,جوره,خرید,هرچی,بخوای,واییی,عالیه,چقدر,قشنگه, توسط Mikhak

در آن واپسین لحظه های خاموشی

یا در آن تاریکی های پر از ابهام

بگرد نامی گشتم برای سرودن

میان نام این همه گل

گل میخک پدید آمد

چگونه؟میشود چنین چیزی؟

آری.همانند گل یاس است

همان گل که دور مانده

از آن لطف و مهربانی

گل میخک بهترین است

سحرگاهان که آید بر دلم نامهربانی

یا که شامگاه فرقی ندارد

گل میخک

بیان آن همه احساس

آرامشی شگرف

به من هدیه میکرد

اما

نامهربانی نامهربانیست

حتی اگر بر گل میخک نشیند

ارسال در تاريخ چهار شنبه 25 مرداد 1391برچسب:داستان,همه,جوره,خرید,هرچی,بخوای,واییی,عالیه,چقدر,قشنگه, توسط Mikhak

طردم نکنید مردم دنیا

عاشق میشه از عاشقی رسوا

دیوونه شدم از غم دوری

لعنت به این پستی دنیا

عاشق که شدم هیچی ندیدم

جز چشمای ناز اون تو رویا

آروم میشم وقتی که میگه

دوستت دارم قد یه دنیا

ارسال در تاريخ چهار شنبه 25 مرداد 1391برچسب:داستان,همه,جوره,خرید,هرچی,بخوای,واییی,عالیه,چقدر,قشنگه, توسط Mikhak

سلام

سلامی عرضه میدارم به تو

به تو ای غروب غم انگیز پاییز

تویی که بوی دوری

از نسیمت به مشامم میرسد

نداری جز زردی

جز برگ های خسته

جز بارون حسرت

جز ویرانه های عاشقی

فاصله بگیر از من

من عاشق نمیتوانم شد

من توانایی تبدیل نسیمت

به طوفان های سهمگین را ندارم

دور شو پاییز در این هنگام و آن هنگام

بیهوده گویی کافیست

عاشقی کافیست

دور شو پاییز

ارسال در تاريخ چهار شنبه 25 مرداد 1391برچسب:داستان,همه,جوره,خرید,هرچی,بخوای,واییی,عالیه,چقدر,قشنگه,, توسط Mikhak

دوست دارم در آغوش گیرمت یار

آنگه که دوری رنگ برده ز رخسار

آنگه که دوری برده ز تن تاب و توان را

در آن هنگام در آغوش گیرمت یار

 

 

شعر مال خودمه ینی خودم گفتم دوست دارم نقد بشه

کمکم کنید میخوام از این ب بعد همه ی شعرامو داخل وب بنویسم

ارسال در تاريخ جمعه 16 تير 1391برچسب:داستان,ادب,شعر,رمان, توسط Mikhak

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن...

هر وقت ازشون بپرسی چطوری؟میگن خوبم..

وقتی میبینن یه گنجشک داره روی زمین دنبال غذا میگرده،راهشونو کج میکنن و از طرف دیگه میرن که اون نپره...

همینایی که تو سرما اگه یخ هم بزنن ولی دستتونو ول نمیکنن و دست خودشونو بذار توی جیبشون...

آدمایی که از بغل کردن بیشتر به آرامش میرسن تا سکس...

اونایی که موقع حرفیدن پشت تلفن یهو ساکت میشن...

همینایی که میخندن...

اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن...

همونایی که حاضرن برات هر کاری کنن...

اینا یه فرشتن...

تورو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه:

اذیتشون نکنین...

تنهاشون نزارین...

بخدا داغون میشن...

ارسال در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391برچسب:داستان,ادب,شعر,رمان, توسط Mikhak

من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد



كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر



كه در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر



ره نبرده ست به اعجاز محبت



چه دليلي دارد ؟



چه دليلي دارد كه هنوز



مهرباني را نشناخته است ؟



و نمي داند در يك لبخند



چه شگفتي هايي پنهان است



من برآنم كه دراين دنيا



خوب بودن به خدا سهلترين كارها ست



ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است



و همين درد مرا سخت مي آزارد /.



فريدون مشيري

ارسال در تاريخ یک شنبه 11 تير 1391برچسب:داستان,ادب,شعر,رمان, توسط Mikhak

یکی از روزهای تابستون بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ ادبی درست کنم اوایل خوب بود چون آمار بازدیدم زیاد بود،ولی بعدازمدتی آمار وب شدید کم شد به ذهنم زد که مطلب جدید بذارم و یه پست با این مضمون گذاشتم"از این به بعد میخوام مطالب غمگین داخل وب بذارم"



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنج شنبه 8 تير 1391برچسب:داستان,ادب,شعر,رمان, توسط Mikhak

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:شعر ادبی,داستان,حکایت,پند,اندرز,لطایف ادبی,پیغامگیر ادبی, توسط Mikhak

نقیضه ای بر شعر سهراب سپهری
اثر: نسیم عرب امیری

موشكي خواهم ساخت!

خواهم انداخت هوا!

دور خواهم شد از اين خاك فقير

كه در آن هيچ كسي نيست كه بي زور كتك

صبح بيدار شود!

موشك از سوخت تهي!

ودلم مي خواهد بروم بالاتر

ودلم مي خواهد چه قدر حرف جديد!

ودلم مي خواهد

همچنان خواهم راند

نه به پيران دل خواهم بست

نه جوان ها كه سر از تخم به درمي آرند!

كه به بي غيرتي هم معتادند!

وهمه حرفه شان

شيره ماليدن بر سرو هيكل يك دختر احساساتي ست!

دور از اينجا شهريست!

كه در آن چهره زن حق تجلي دارد!

چشم ها تشنه چرخيدن نيست !

وبرادر،خواهر در عمل هست نه بر روي زبان!

عقل هر كودك قنداقي شان قد عقل من و توست!

مردم از عادت ول كن به درك

قفل بر فكر و زبان ها نزدند!

تيتر جنجالي فردا صبح است!

بر تن آزادي بختكي افتاده است!

دور از اينجا شهريست!

كه در آن آب به اندازه چشمان سحر خيزان هست!

شاعران پول به اندازه فردا دارند!

وصداي زنشان مثل شب كوتاه است!

دور از اينجا شهريست

موشكي بايد ساخت!

ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:شعر ادبی,داستان,حکایت,پند,اندرز,لطایف ادبی, توسط Mikhak

کـنون رزم ویروس و رستم شنو * * * * * * * * * * * * دگـرها شنیدسـتی این هـم شنو

که اسفـندیارش یکی دیسک است * * * * * * * * * * * * بگـفـتـا به رستم که ای نـیکـزاد

در این دیسک باشد یکی فایل ناب * * * * * * * * * * * * که بگـرفـتم از سایت افـراسیاب

برم خـُرمی کن بدین دیسک هان * * * * * * * * * * * * که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش * * * * * * * * * * * * شـتـابـان بـه دیـدار رایـانـه اش

دگـر صـبر و آرام و طاقـت نداشت * * * * * * * * * * * * و آن دیسک را در درایوش گذاشت

نکـرد هـیچ صبر و نـداد هـیچ لفـت * * * * * * * * * * * * یکی هم کپی از همان دیسک گرفت

در آن دیسک دیدش یکی فایل بود * * * * * * * * * * * * بـزد ایـنـتـر آن را و اجـــرا نـمـود

به ناگـه چـنان سیستمش هـنگ کـرد * * * * * * * * * * * * که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

تهـمـتـن کلافـه شـد و داد زد * * * * * * * * * * * * زبخـت بـد خـویش فـریاد زد

چو تهـمینه فـریاد رستم شنود * * * * * * * * * * * * بـیـامـد که لـیسانس رایانه بود

بدو گفـت رستم همه مشکلـش * * * * * * * * * * * * وزان دیسک و برنامه قابلـش

چـو رستم بـدو داد قـیـچـی و ریش * * * * * * * * * * * * یکی دیسک Bootable آورد پیش

به ناگه یکی رمز ویروس یافت * * * * * * * * * * * * پـی حـفـظ امضای ایشان شـتافـت

به خاک اندر افکند ویروس را * * * * * * * * * * * * تهـمـتـن بـه رایانه زد بـوس را

چنین گفت تهمینه به شوهرش * * * * * * * * * * * * که این بار بگـذشت از پل خرش

دگر بار برنامه زین سان مکـن * * * * * * * * * * * * ز رایـانـه اصلا صحـبـت مکــن

قـسم خورد رستم هـمی با شتاب * * * * * * * * * * * * نگـیـرد دگـر دیسک ز افـراسیاب

ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:شعر ادبی,داستان,حکایت,پند,اندرز,لطایف ادبی, توسط Mikhak

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:شعر ادبی,داستان,حکایت,پند,اندرز,لطایف ادبی, توسط Mikhak

هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,هاملت,هرچی بخوای, توسط Mikhak

نوشته:ویلیام شکسپیر

آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,هاملت,هرچی بخوای, توسط Mikhak

وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
- نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
- لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,مادر,هرچی بخوای, توسط Mikhak

نوشته : ای. ام . فوستر

تخلیص: ا. انتظاری

دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,مادر, توسط Mikhak

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد