هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد
ادامه مطلب...
نوشته:ویلیام شکسپیر
آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود
ادامه مطلب...
وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
- نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
- لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:
ادامه مطلب...
نوشته : ای. ام . فوستر
تخلیص: ا. انتظاری
دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:
ادامه مطلب...