Adidal
All Day IDream About Love

هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,هاملت,هرچی بخوای, توسط Mikhak

نوشته:ویلیام شکسپیر

آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,هاملت,هرچی بخوای, توسط Mikhak

وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
- نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
- لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,مادر,هرچی بخوای, توسط Mikhak

نوشته : ای. ام . فوستر

تخلیص: ا. انتظاری

دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:داستان,رمان,عاشقانه,عرفانی,ترسناک,مادر, توسط Mikhak

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد