دوست دارم در آغوش گیرمت یار
آنگه که دوری رنگ برده ز رخسار
آنگه که دوری برده ز تن تاب و توان را
در آن هنگام در آغوش گیرمت یار
شعر مال خودمه ینی خودم گفتم دوست دارم نقد بشه
کمکم کنید میخوام از این ب بعد همه ی شعرامو داخل وب بنویسم
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن...
هر وقت ازشون بپرسی چطوری؟میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره روی زمین دنبال غذا میگرده،راهشونو کج میکنن و از طرف دیگه میرن که اون نپره...
همینایی که تو سرما اگه یخ هم بزنن ولی دستتونو ول نمیکنن و دست خودشونو بذار توی جیبشون...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر به آرامش میرسن تا سکس...
اونایی که موقع حرفیدن پشت تلفن یهو ساکت میشن...
همینایی که میخندن...
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن...
همونایی که حاضرن برات هر کاری کنن...
اینا یه فرشتن...
تورو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه:
اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین...
بخدا داغون میشن...
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد
كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
كه در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم كه دراين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين كارها ست
ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين درد مرا سخت مي آزارد /.
فريدون مشيري
یکی از روزهای تابستون بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ ادبی درست کنم اوایل خوب بود چون آمار بازدیدم زیاد بود،ولی بعدازمدتی آمار وب شدید کم شد به ذهنم زد که مطلب جدید بذارم و یه پست با این مضمون گذاشتم"از این به بعد میخوام مطالب غمگین داخل وب بذارم"
ادامه مطلب...
هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد
ادامه مطلب...
نوشته:ویلیام شکسپیر
آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود
ادامه مطلب...
وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
- نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
- لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:
ادامه مطلب...
نوشته : ای. ام . فوستر
تخلیص: ا. انتظاری
دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:
ادامه مطلب...